احمد مجد الاسلام كرمانى

26

سفرنامه كلات ( فارسى )

هيچ نميدانم و من به كارهاى آقاى مجد الاسلام مربوط نيستم ، در اين ضمن ميرزا اسد اللّه خان از صداى هياهوى فراشها از خواب بيدار شده ميآيد دم در با نايب تعارف مىكند نايب از او ميپرسد تو از فلانى خبرى ندارى ؟ - خير ، من با او حشر و نشرى ندارم گاهى در مطبعه خدمت او ميرسم چون او روزنامه طبع مينمايد و من مدير مطبعه هستم از اينجهت فى الجمله باهم آشنا هستيم مدبر زيادتر از من حشر دارد . نايب : مدبر كجا است ؟ - در آن اطاق خوابيده است . فورا فراش ميرود و مدبر را كه در جامه خواب بيدار بود از او هم ميپرسند بدوا اظهار عدم اطلاع مينمايد ولى حضرات متقاعد نشده سخت ميگيرند مدبر هم محض آنكه زودتر جان خود را از مهلكه خلاص نمايد ميگويد فلانى در خيابان حسن آباد يك نفر آشنا دارد و الان بايد آنجا باشد . ميپرسند ، آن آشنا كيست ؟ - حاجى عبد الحسين تاجر اصفهانى . نايب : پس شما بايد زحمت كشيده همراه ما بيائيد و آن خانه را بما نشان بدهيد . مدبر ( با كمال اوقات تلخى ) : - به من چه گور پدرش هم كرده خودتان ميدانيد . نايب بيكى از فراشها اشاره مينمايد فورا با يك سيلى آقاى مدبر را ساكت مينمايد پس بناچار لباس پوشيده با آنها روانه مىشود و او كه ميخواست باختصار جان خود را از زحمت سؤال و جواب مستخلص نمايد برعكس گرفتار مىشود فرصت